دارم سعی می کنم اینجابنویسم :

https://t.me/zanjareh

امیدوارم کسی مونده باشه که یه فوتی بکنه و گرد و غبار بلند کنه و آدرس جدید منو ببینه.  

عنوان دار نشده است

کلاه سبز گوجه گیلاسی ها را از سرشان بر میدارم و بعد دانه دانه می شورمشان . باید اعتراف کنم قبلن هیچوقت دانه دانه نمیشستمشان ، می ریختمشان توی ظرف آبکشی و چند بار آب میگرفتم رویشان . خیارها را هم پوست می گیرم ، هویج را هم همینطور . با یک مقدار مختصری عذاب وجدان سیب را هم پوست می گیرم ، پرتقال را هم همینطور . هویج و خیار را حلقه حلقه برش میزنم و سیب و پرتقال را هم قاچ قاچ میکنم . یک عدد گوجه گیلاسی و چند حلقه خیار و هویج را توی چوبهای خلال میزنم و روش نمک و روغن و زیتون میریزم .

نه ! این نوشته به هیچ عنوان دستورالعمل آشپزی و سفره آرایی نیست . اینها مختصری از تشریفات مربوط به بشقاب میوه و سبزیجات من است . من که نع ! در واقع اینها بخشی از عشوه و کرشمه موجود بند انگشتیی است که این روزها دارد در وجود  من پر و بال میگیرد و دلم را حسابی هوایی می کند .

بعد از پنج سال سیگار را گذاشتم کنار . الان دو ماه است که دیگر دهانم بوی سیگار نمیدهد . دستانم و لباسهایم هم همینطور . به شکل بسیار عجیبی احساس قدرت می کنم . احساس می کنم کاری نیست که از پسش برنیایم . خودم را تا مغز استخوان باور کرده ام . خودم به خودم میگویم "اراده ات توی حلقم" . 

از سیگار بیزار بودم و می کشیدمش . از این که گاهی اوقات مجبورم میکرد تا دکه سرکوچه بروم و خریداریش کنم حالم بهم میخورد . از این که بعد از هر کاری و یا اصلن بی مقدمه مثل خوره می افتاد در من حالم را بهم میزد . اصلن هر چیزی که مجبورم کند و اختیار مرا در دست بگیرد حالم را بهم میزند . 

الان دارم از احساس قدرت لذت می برم . من در دنیای بدون وابستگی یکی از دلبرانه ترین انسانهای روی زمینم . 

حرفهایم توی دلم مانده است .

ساعت شش و بیست و چهار دقیقه صبح شنبه است . آنقدر خوابیده ام که حالا میتوانم یک شکم سیر گریه کنم . چرا گریه ؟ چون این همه ساعت خوابیدن باید علت غمگینی داشته باشد . ولی دیدم نمی توانم از چشمهایم بهره کشی کنم . بخاطر همین تصمیم گرفتم در کوچکترین سایز قابلمه هام کمی رشته پلو بپزم . نمی دانم حتمن یک قرابت مستتری میان رشته پلو در قابلمه سایز کوچکو یک شکم سیر گریه کردن وجود دارد که توانستم آن را این کنم . 

دلم عجیب پر است . دلم عجیب گرفته است . میتوانم دراز بکشم و هیچ حرکتی نکنم و همینطور که دو رود از گوشه ی چشمهایم جاریست به چیزهای غمگین فکر کنم ولی بجای همه اینها تصمیم گرفتم رشته پلو بخورم و بعدترش بروم از دکه سر کوچه یک روزنامه هم شهری بخرم و بشینم دفترچه نیازمندیهایش را ورق بزنم و دنبال کار بگردم  . کاری که بیشتر از رشته پلو پختن در ساعت و شش ونیم صبح حواسم را از دل عجیب گرفته ام پرت کند .

قرار بود دوست داشته باشم آدمها

حال بدی دارم . بی خود و با جهت یا با خود و بی جهت نسبت به یک شخص دچار حالتی مخلوط از خشم و نفرت شده ام . خیلی سخت است که درباره اش حرف بزنم . پیش آمده یک دل نه صد دل از یک نفر  شکسته شده باشم و یا مثل اژدهای سه سر خشمگین , ولی نفرت به ندرت پیش آمده است , اصلن یادم نمی آید آخرین بار از چه کسی نفرت به دل گرفته ام . 

من این موقع ها خیلی می ترسم چون هیچ دلیلی برای این احساس نمی بینم یا اگر چیزی هست انقدر مسخره به نظر می رسد ولیهر چه هست از فکر به این آدم نفرت تا چشمهایم بالا می آید . پناه بر خدا